تبليغاتX
گل سرخ
با یه حکمِ تخلیه تو جیبِ کُت،
با یه زن رو تختِ بخشِ دیالیز،
با یه دختر که داره بُر می خوره،
توی تختِ خوابای مردای هیز...
دیگه فرقی نداره مهرِ سجلِ تو چیه!
دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!

موقعی که کلیه ت حراج می شه،
وقتی که خونِ رگاتو می فروشی،
وقتی مجبوری که از پشتِ شیشه
با خودت حرف بزنی با یه گوشی...
دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!
زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!

گرسنه که باشی، می تونی دولا شی؛
می تونی تسلیمِ این دیکتاتورها شی؛
می تونی چشماتو ببندی رو رگبار؛
می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...

وقتی که جا می گیری تو یه سُرنگ،
وقتی رؤیاهاتو حاشا می کنی،
وقتی که غذای بچه هاتو از
سطلای زباله پیدا می کنی،
دیگه فرقی نداره مهرِ سجلِ تو چیه!
دیگه فرقی نداره عکسِ رو اسکناس کیه!

با گواهی یه فوت تو جیبِ کُت،
با یه زن رو تختِ مُرده شورخونه،
با یه دختر که حالا مدتیه
شبا رو بیرونِ خونه می مونه...
دیگه فرقی نداره دموکراسی، با اختناق!
زیرِ سایه ی درخت باشی، یا سایه ی چماق!

گرسنه که باشی، می تونی دولا شی؛
می تونی تسلیمِ این دیکتاتورها شی؛
می تونی چشماتو ببندی رو رگبار؛
می تونی یه آجر باشی رو این دیوار...

 

یغما گلرویی(تصور کن)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 22:43  توسط حامد | 
هنر برای هنر بود
اگر کودک هم سایه سیر می خوابید
و بمبِ هسته یی
اعجازِ قرن نامیده نمی شد

مرا ببخشید که نمی توانم
با پاهایی که ناخن هاشان را کشیده اند
برایتان باله برقصم

من نقاشی انتزاعی را نمی فهمم
و میانه ندارم با نقاشانی که
وقتی پشتِ سه پایه هاشان می ایستند
بغضی در گلو ندارند.

من شعار می دهم اگر شعر
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم باشد
یا حکایتِ خر و کنیزک
شعار می دهم و
پیش می روم و
نیش می زنم
مانندِ ماری که به کرم بودن متهم شده
بگذار شاعرانِ دیگر بر قلاب ها برقصند
قبل از بلعیده شدن
به دستِ ماهیانی که زیبایی را دوست می دارند
و زیبایی به چشمشان
رقصِ کرمی ست
که قلاب را بر گلوگاهشان می دوزد

نفت یک شبه ملی نشد
اما شاعرانی را می شناسم
که به چشم بر هم زدنی
ملی نامیده شدند
اگر چه جهانشان
تنها در دایره ی منقلی خلاصه می شد

من هم می توانستم حرف هایی به بزرگیِ نوبل بزنم
و آن قدر شاعر بودم که بتوانم
در کافه های سیگار ممنوع بنشینم
و با ترانه های سوزناک
دل از دخترانِ نوجوان ببرم
اما خواستم وصله یی شوم بر پیراهنِ پاره ی تو
- پسرک سرماخورده ی پشتِ چراغ قرمز -
که دعاهای ضدِ آبت را حراج کرده یی
خواستم النگویی پلاستیکی باشم
بر دستانِ خواهرت
یا دستمالی که عرق از پیشانیِ پدرت بگیرد
وقتی از پیِ کار،
سربالاییِ راهِ کارخانه را بالا می رود
می خواستم هیزمی در بخاریِ چپرِ شما باشم
تا رماتیسم
از پای مادرت به قلبش نخزد
این همه را خواستم و
نتوانستم

کاش جهان به قشنگیِ بالِ پروانه بود
تا شعر از واژه های تاریک تهی می شد
اما وقتی پدربزرگ در جوانی
دندان هایش را
به دندان سازی طماع می فروشد
و گیس های مادربزرگ
یک شبه سفید می شوند
دیگر چه گونه می شود گفت:
زنده گی رسمِ خوش آیندی ست

من سنگی بودم
که فکرِ شکستنِ هیچ شیشه یی را در سر نداشت
و بطریِ کوکتل مولوتفی
که آرزو می کرد
شراب را بینِ دو عاشق قسمت کند

اُپرای کارمن زیبا بود
اگر در هر ثانیه
صد نفر در جهان از بی غذایی نمی مُردند
و جنگل، جنگل درخت
قنداقِ تفنگ نمی شد
و هنر برای هنر نیست
وقتی کودکان را
در اینترنت حراج می کنند
و سربازان
شرط سرِ جنینِ زنِ حامله می بندند
و شکم می درند

چه گونه می شود به جاودانه گی اندیشید
وقتی لوله ی تپانچه یی
مدام بر شقیقه ات احساس می شود
و ابداعاتِ شاعرانه چه اهمیتی دارند
وقتی در خاک زمین
یک مین به ازای هر انسان مدفون است

من خو نمی کنم به نظامِ سیرکی که در آن
تنها برای شیرهایی کف می زنند
که به ضربِ شلاقِ رام کننده می رقصند
غرشِ مرا اگر خوش ندارید
به گلوله
پاسخم دهید

yaghma-golrouee.com

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 20:19  توسط حامد | 
بییس
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 9:50  توسط حامد | 

ایران من

بانوی ترمه نیست

طالع بر آستانه ی ململ

جاری بر آب های عسل

بانویِ خواب نیست

بر هودجِ زمرد و شبنم

در کوچه باغ های غزل .

ایران من

بانوی آهوانه ی گلدشتهای آلاله

خاتونِ خانگیِ ي

شب و بستر و شراب

بانوی شادمانه ی مشاطه و گلاب نیست .

ایران من

رعنایِ رقصهای قبیله

در فرصتِ غنودنِ مردان

همچهره ی پگاه پیاله

در شامگاه عود و رباب نیست .

ایران من

خاتون سرخ-خشمِ خروشانِ خانه ها

دوشیزه ایست عاشق

زیبای کوچکیست که جلاد را

با انفجارِ نفرتِ لبهای مرگ می بوسد

وقتی که عاشقانه

بر سینه های نورسِ سبزِ جوانِ خویش

طاعونِ پر جوانه ی نارنجک

پوشیده است .

ايرج جنتي عطايي

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:56  توسط حامد | 

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
 یک با یک برابر نیست

 

خسرو گلسرخی


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:39  توسط حامد | 

در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی  که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی  ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو  همه جهان نیرزد

در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی
  که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی  ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو  همه جهان نیرزد

ای ایران ایران
دور از دامان پاکت دست دگران  بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من تو بمان  در دل و جان
ای ایران ایران 
گلزار سبزت دور از تاراج خزان  جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان  تو بمان

سبزی سر چمن  سرخی خون من  سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی  ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستیم  به هستی تو بسته

ای ایران ایران
دور از دامان پاکت دست دگران  بد گهران
ای عشق سوزان 
ای شیرین ترین رویای من تو بمان  در دل و جان
ای ایران ایران
 گلزار سبزت دور از تاراج خزان  جور زمان
ای مهر رخشان 
ای روشنگر دنیای من به جهان  تو بمان

در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی  که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی  ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو
همه جهان نیرزد

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:13  توسط حامد | 

ازوقتی که٬ چشمانمان به دیدن واقعیت های دروغی عادت کرد

از وقتی که٬ وجودمان٬ حضور سایه های وحشت چوبه دار و سنگسار را در کنارش احساس کرد

از وقتی که٬ مادرانمان در خانه ها محکوم به حبس ابد شدند

از وقتی که٬ پدرانمان سکوت را بر فریاد ترجیح دادند

از وقتی که٬ مردمانمان سقوط را بر صعود ترجیح دادند

از وقتی که٬ عروسک های خیمه شب بازی جای خدایانمان را گرفته اند

از وقتی که٬ دانشگاه ها به پادگان های نظامی تغییر کاربری داده اند

از وقتی که٬ حجاب مصونیت شد نه محدودیت

از وقتی که٬ خدا ستمگر شد

از وقتی که٬ ارزش ها٬ جایشان را به مصلحت ها داده اند

از وقتی که٬ جمعیت مان در مدت کوتاهی به دو برابر رسید

از وقتی که٬ دروغ وخیانت٬ در زندگیمان جایی برای نمود پیدا کرد

از وقتی که٬ 90% از مردمانمان برای زنده بودن تلاش می کنند

از وقتی که  ....

 

آن وقت

 

زندگی ایرانی    یعنی :   نان    +   آب

                     یعنی :   استرس ودلهره

                     یعنی :   بی اعتمادی

                     یعنی :   روزمرگی و پس رفت

                     یعنی :   گناه کبیره وصغیره

                     یعنی :   زن ومرد را در صف نان وشیر و .... جدا ساختن

                     یعنی :   به من وتو چه مربوط

یعنی :   درد و نهایت٬ مرگ 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 10:7  توسط حامد | 

دیگه از این وضع خسته شدم.آرامش ندارم٬ نمی دونم ازدست خودم بنالم یا از روزگار٬ دیگه نمیخوام به چیزی فکر کنم٬ نه به کاارشناسی ارشد نه به مبارزه با بی حجابی نه به آخوندای مکنده نه به اکبر محمدی نه به بنزین نه به مصیبت ها ونه ..........به خودم . ای کاش تو همون دوران کودکی میموندم .ای کاش تو همون دوران می مردم تا درک این همه مسائل عذاب آور روح و روانم  را شکنجه نده. کارکارکار .......بدو٬ بدو      تا شکمت گرسنه نمونه  ٬ بدو  تا دستت پیش کسی دراز نمونه.(عجب دنیاییه) آخر تا کی ؟تا چه وقت؟ مگه ما آدم نیستیم .آخه به این که نمیشه گفت ز ن د گ ی !

وقتی به خنده های کودک خردسالی که از مدرسه میاد نگاه می کنم٬ وقتی که صفای وجودشو احساس می کنم تازه به خودم میام که از کجا به کجا رفتم. دنیای زیبای کودکی ام رو تخریب کردم تا به چنین دنیایی برسم.تازه معلوم نیست بعدا چی میشه ؟

آخرش چی؟ آخرش بشم مهندس٬  دکتر٬ راننده٬ بقال و ..... که چی بشه ؟ چی گیرم بیاد؟ ( حتما میگین طرف به پوچی رسیده که داره اینا را میگه.  ام اینو بدونین رسیدن به پوچی اول واقعیته )

هی گفتن گفتن گفتن ٬ آره تو زندگی باید هدف داشته باشی .باید به فضایل انسانی برسی .آخر عمر هم با کوله باری از دانش و خرد وفرهنگ و ثروت و اقتصاد و هزار کوفت و زهرمار  از این دنیا بری تا در دنیایی باقی در انتظار جهنم وبهشت باشی. اینا نتیجه انسان بودنه .نتیجه بزرگ شدنه.

کدوم هدف؟ کدوم فضایل ؟ آخه جیزی برای ما نمونده . واقعا مزخرفه. تو دنیای ما همه چیز مصلحتی . خوب بودن بد بودن و...........

خوبی و خوب بودن مال دنیای کودکیه. بعد اون دیگه خوب بودن معنایی نداره. تازه یه مشکل دیگه. دنیا ی کودکی هم دیگه وجود نداره٬ حتی برای بچه ها.ما دیگه کودک نداریم تا چه برسه به دنیاش.

اینایی که میبینیم کودک نما هستند. آدم بدای نقاب به صورتند. کودک های ما همه پیرند.مردند.نابود شدند.کشتیمشون !

  h.golesorkh@gmail.com                                                                                                   

                                                                                                                        

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 15:5  توسط حامد | 

آزادی یعنی کاری را که دوست داری انجام دهی .

من انسانم ̨  پس : حق دارم آنچه را که می خواهم درخواست کنم.

 حق دارم عقیده ̨ احساس و عواطف داشته باشم.

 حق دارم حریم خصوصی برای خودم داشته باشم.

 حق دارم مستقل باشم  وحق دارم تا ............................؟

وشاید این حق را نیز خواهم داشت که آنچه را امروز در جامعه ام میبینم ̨ نتیجه ندانم کاری های خودم وامثال خودم بدانم.

سناریو ( رفسنجانی – خاتمی ) (احمدی نژاد – ویکی مثل خاتمی ) بار دیگر در حال تکرار شدن است. داستان تکراری شل کن ̨ سفت کن  جزئی از زنگی مردم ما شده است .

 اما آنجه نامشخص است عملکرد مردم ماست که بدون هیچ درسی از گذشته ̨ حکم به طولانی شدن این سناریو شوم میدهند.

لغنت خدا به این شیاطین̨ لعنت̨  که حتی حق  انتخاب لباس را هم از ما گرفته اند. تو رو خدا بس کنید. از عاقبت کار بترسید.(برین گم شین) .

زنان چادر سیاه با چهره های عبوس وعقده ای که حتی انسان بودنشان نیز جای سوال داردقصد ارشاد مردم ما رادارند ؟ (برین خدا روزی تون جای دیگه حواله کنه) .ملعبه هایی که از انجام هر کاری (حتی کشتن افراد) نیز هیچ ابایی ندارند.

فاجعه.فاجعه. ......... ببینید̨  ایرانی ̨ که شایسته بهترین هاست کارش به کجا کشیده   .

                                  h.golesorkh@gmail.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:58  توسط حامد | 

در نگاه اول فمنیسم به معنای زن سالاری وپایان دادن به حکومت مرد سالاری می باشد.اما آنچه در درون فمنیسم نهفته است و نیز کمتر کسی به آن توجه می کند̨  تکاپوی انسان هایی است̨  برای رسیدن به حقوق انسانی وحقه ی خود ̨ که مورد ضلم وحق کشی واقع شده است.فمنیسم جنبشی است که برای رسیدن به برابری همه انسان ها̨ بدون در نظر گرفتن جنسیت شان تلاش می کند.این جنبش مدیون زنان ومردانی است که عشق به بشریت را درون خود زنده نگاه داشته اند.در فمنیسم ̨ زن ومرد برای تکامل ورسیدن به حقوق انسانی شان تلاش می کنند بدون آنکه حقی ضایع شود. شاید خیلی ها فکر کنند که این جنبش متعلق به زنان می باشد در صورتیکه مردان زیادی وجود دارند که برای رسیدن به موازنه حقوق انسان ها فعالیت می کنند.این مردان که دنیایی برابر را طلب میکنند در تلاشند با همدلی مبارزان  زن برابرطلب ̨ دنیایی عاری از تبعیض جنسیتی را به آیندگان عرضه کنند.

 با توجه به شرایط موجود در جامعه ایران ̨ فعالیت های این جنبش انسانی ̨ تحت شدیدترین فشار ها از سوی حکومت مرد سالار وفاسد ̨ که بقای خود را در وضع قوانین ضد بشری می بیند قرار گرفته است. بهترین راهکار برای رهایی از این فشارها ̨ آموزش و اطلاع رسانی درست  برای عموم جامعه ومهمتر از همه تحصیلات و حضور زنان در جامعه به عنوان یک انسان تصمیم گیرنده (ونه نصفه انسان) وایجاد شرایط برای اسقلال مالی زنان می باشد.زیرا تبعیضات جنسی در خانواده ها زمانی اوج می گیرد که زن استقلال مالی نداشته باشد̨ که این خود باعث افزایش سلطه مرد در خانواده می شود

h.golesorkh@gmail.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:26  توسط حامد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این گل سرخ من است!
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

نوشته های پیشین
آبان 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
مهر 1388
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
برابری زن ومرد
مادر
همتا
شراب سرخ
نگهبان سکوت
لاله سرخ کوی دانشگاه
کوروش بزرگ
زاگرس
پنگوئن قالب ساز
خ ر ا ب آ ب ا د
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM